محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4240
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و نماز مغرب را در كوفه كرد ، كه هشتاد فرسنگ راه بود ، پس از آن خالد را از حضور خويش خبر داد و پيش وى رفت و سربندى به سر داشت . خالد گفت : « ابو عمرو خودت را خسته كرده اى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « كى در بصره بودى ؟ » گفت : « ديروز » گفت : « راست مىگويى ؟ » گفت : « به خدا چنانست كه گفتم . » گفت : « براى چه به رنج افتادى ؟ » گفت : « به سبب آنكه شنيدم امير مؤمنان با تو عتاب كرده و سخن آورده و فرزندان و مردم خاندانش دربارهء تو با وى ناروا گفتهاند ، اگر رأى تو باشد پيش وى روم و چيزى از اموالمان را بر او عرضه كنم و از او بخواهم كه هر چه را دوست دارد بگيرد و بدان خرسند باشم سپس مال ترا به دو عرضه كنم و هر چه را از آن گرفت ، عوض آن بعهدهء ما است . » گفت : « از تو بدگمان نيستم تا ببينم . » گفت : « بيم دارم در كار تو شتاب كنند . » گفت : « ابدا » گفتم : « قرشيان چنانند كه شناخته اى ، بخصوص كه در بارهء تو شتاب دارند . » گفت : « اى بلال ، به خدا من هرگز به زور چيزى نمىدهم . » گفت : « اى امير بگويم ؟ » گفت : « بله » گفت : « عذر هشام از تو معقول تر است ، گويد : وقتى ترا عامل كردم چيزى